درددیرینه
کانون خانواده هسته اصلی گرایشها، نگرشها و بسیاری از جریانهایی است که بعدها منش و نگرش فرزندان را شکل میدهد. هرگاه شرایط برای انگیزش مطالعه فراهم نباشد، سخنان اندرزگونه عمر بسیار کوتاهی در ذهنها خواهد داشت.
محیط آموزشی خود نقلی دیگر دارد. دانش آموز محبور به اطاعت از یک حکومت محلی (مدرسه) با مانیفستی به نام کتاب درسی است. گوش کن، درست را بخوان، اینقدر سوال اضافی نکن. اگر دانش آموز حرف شنوی باشی و کتاب درسی را از آغاز تا پایان به ذهن بسپاری، فرد موفقی خواهی بود. به این ترتیب نه نیاز به کتاب جانبی خواهد بود و نه کتابخانه. در نظام آموزشی درسنامه محور، این بیان را هم در مدرسه میشنوید و هم در خانه که «درست را خوانده ای که داری کتاب میخوانی؟» این بیان حاکی از تلقی مستمر و ماندگار ما از درس است.
درس یعنی کتاب درسی یا تکالیف درسی. و کتاب «دیگر» یعنی زاینده ای که در خوشبینانهترین شکل، تنها ابزاری فراغتی است که طبعا با سایر ابزارهای فراغتی پرجاذبهتر هم توان رقابت ندارد.
رها شدن نظام آموزشی از «تک متن» است که گستره دانش و بینش دانش آموزان را وسعت می بخشد و نهادینه شدن آن در مدرسه با ایجاد کتابخانه همراه است. در چنین وضعیتی، کتابخانه مددکار معلم و دانش آموز خواهد بود. چیزی که نبودن آن در مدرسه حس میشود. در معدود مدارسی که کتابخانه (ضعیف یا مناسب) دارند، از حد محلی برای گذراندن اوقات فراغت (اوقاتی که در مدرسه هم وجود ندارد) فراتر نمیرود و هیچ انگیزه آموزشی برای مراجعه به آن نیست. چنین محلی را در بیرون مدرسه هم میتوان یافت: کتابخانههای کانون پرورش فکری. پس چنین کتابخانه یا شبه کتابخانههایی در مدرسه هم چندان دوامی نمیآورند. یا فضای آن پس از مدتی، به دلیل کمبود اتاق، تبدیل به کلاس درس می شود یا در آن همیشه قفل است. در ساعت کوتاه تنفس که باید خیلی ضرورتهای زیستی هم در آن مدت تامین شود! پس از تعطیلی مدرسه هم که باید دانشآموزان هر چه سریعتر مدرسه را ترک کنند. به این ترتیب، چگونه می توان از وجود کتابخانه در مدرسه سخن گفت.
رسانهها رسانایی خود را در جهانی خاص سوق دادهاند. بحثهای فرهنگی نیز گاه صبغهی سیاسی مییابد.
روی سخن آنها درباره کتاب و مطالعه هم بیشتر با کسانی است که خود اهل کتابند و اگر نقدی، نظری، سرگذشتنامه ای هم در خصوص کتاب و کتابخوانی میخوانند، به منظور کسب اطلاع است نه برانگیخته شدن برای کتابخوانی. در نتیجه آنهایی که باید از طریق اینگونه رسانهها برانگیخته شوند، تنها بخشی که از آن به سرعت می گذرند، همانی است که به اینگونه مسائل پرداخته است. در رسانه فراگیری چون تلویزیون هم که می تواند به دلیل ماهیت تصویریاش اثرگذارتر باشد، هر برنامهای که به کتاب و اهلکتاب می پردازد، چنان سرد و بیروح و بدونجاذبه عمل می کند که اعضای خانواده را وا میدارد تا به سمت برنامهای دیگر میل کنند. کتاب و کتابخوانی در این رسانه با کهولت، فرتوتی، بیرمقی، زبان نامفهوم برای همگان و دهها دافعه دیگر همراه است. همین نمادها برای دلزدهکردن مخاطبان از هر چه مطالعه و متعلقات آن است، کافی است.
پیوسته میخوانیم که مردم فلان کشور در اتوبوس و مترو کتاب میخوانند. یعنی که انتظار دارند مردم ما هم چنین کنند. داوری انتزاعی یعنی همین! آیا شرایط اجتماعی و محیطی ما هم مشابه فلان کشور است؟ مدتها انتظار در صف اتوبوسی که به علت تراکم مسافر، در هر ایستگاه تنها چند نفر میتوانند سوار شوند و مترو که در رفت و برگشتهای کاری تا گلوگاه انباشته از مسافر است. چگونه انتظار داریم که مسافران کتاب به دست در نهایت آرامش ذهنی کتاب بخوانند. مسافر اتوبوس گاه حتی دستش به میله محافظ اتوبوس هم نمیرسد و فقط فشردگی جمعیت است که او را در حالت سرپا نگه میدارد. آیا سناریویی مسخره تر از این خواهد بود که کتابی را به دست مسافری بدهیم که بیشتر نقش ستون را تا پایان سفر ایفاء میکند و حتی تغییر جهت بدنش هم برای او دشوار است؟
کتابخانههای عمومی که قرار است از عوامل و انگیزههای موثر در کتابخوانی باشند، نیاموختهاند که کتابخانه عمومی مغازه پوشاک فروشی نیست که منتظر بمانی مشتری وارد شود و جوابش را بدهی. کتابخانه عمومی باید به سمت جامعه حرکت کند، برای خودش ارباب رجوع دست و پا کند، به مدارس سر بزند، در مجامع به شناساندن خدمات خود بپردازد. و اینها همه در صورتی است که وقتی به کتابخانه مراجعه شد، بتواند خواستهای مراجعان را پاسخ دهد. کتابخانههای عمومی، بجز معدودی آن هم در چند شهر بزرگ، بسیار منفعلند. در بسیاری از شهرهای کوچک تر، حتی مردم محلی نیز نشانی جایی به نام کتابخانه را نمیشناسند. مشتری عمده آنها دانش آموزان و کنکوریها هستند که از فضای کتابخانه، نه منابع کتابخانه، به عنوان محلی آرام برای انجام تکالیف و مطالعه دروس خود استفاده می کنند. بسیاری از منابع مورد درخواست آن معدود اهل مطالعه هم در کتابخانه نیست و مسوولان کتابخانهها هم تلاشی برای دستیابی به آن منابع از طریق امانت گرفتن از سایر کتابخانهها نمیکنند. البته نظام کلان مدیریتی این کتابخانهها هم چنین وضعیتی برای آنها تعریف نکرده است. به این ترتیب، مراجعان کتابخانههای عمومی که خود اندک هستند، برخی در صدد مطالعه دروس خود هستند، برخی دیگر آن چه را میخواهند، نمییابند، تعداد اندکی علاقهمند میماند که آن هم موجودی کتابخانهها قادر نیست پاسخگوی آنها باشد. این گروه کسانی هستند که مشتری بالفعل کتابخانهاند. بالقوهها که خیل عظیمی را تشکیل میدهند، جذب پدیدههای دیگری میشوند که جاذبه بیشتری دارند. و در خوشبینانهترین حالت، تحقق هدف معین و روشنی را تضمین میکنند.
وضعیت نشر کتاب، که خود شربالیهود دیگری است. شعار «بچاپ و بفروش» (و به قول ظریفی «بچاپ و بچاپ»)، روز به روز پر رنگتر می شود. 2 گروه دستاندرکار چنین جریانی هستند، یکی «ناشران» و دیگری «نشرکاران».
ناشران برای نشر کتاب ملاکهایی دارند، خوب و بد می کنند و برای خود رسالتی قائلند، و نشرکاران آنهایی هستند که پول سرگردانی داشتهاند و این عرصه را دارای منافعی یافتهاند؛ برایشان تفاوت نمیکرده در چه عرصهای سرمایهگذاری کنند. این عرصه را برگزیدهاند چون برخوردار از معافیتهایی است. عنصری به نام کاغذ را میتوانند از طریق مجور خود راحتتر و ارزانتر دریافت کنند. برای «نشرکاران» مهم نیست که کاغذ دریافتی خود را نوشته شده بفروشند یا نانوشته. هر کدام سودش بیشتر باشد ترجیح دارد. کاغذهای نوشته شده هم تابع الگویی به نام سیاست نشر نیست. هر چه مشتری داشته باشد، حتی از «فال نخود» و «کف بینی» باشد باید چاپ کرد. دستاندرکاران نشر که زمانی جزو پیشروان و پیشگامان فرهنگی به حساب میآمدند، با پیدایش «نشرکاران» به دنبالهروهای فرهنگی تغییر جهت دادهاند. بازار آشفته نشر تولیداتی را عرضه میکند که مخاطب را از عرصه علم و فرهنگ دور میکند و آثار اصیل در این آشفتهبازار در تنگنا قرار میگیرند و میرود که حضور شتابزده و ورود بیرویه «نشرکاران»، میدان را بر «ناشران» تنگ کند.
هرگاه در صددیم که تشنگی مطالعه را ایجاد کنیم و آن را افزایش و گسترش دهیم، در مقابل باید به رفع تشنگی هم بیندیشیم. عرصه نشر چنین وظیفهای دارد. اگر در این عرصه توفیق نیابیم، صرف ایجاد تشنگی راه به فلاح نمیبرد.
اخیرا در 2 برنامه تلویزیونی در فاصله 2 روز درباره شمارگان کتاب سخن رفت. در یک برنامه میانگین شمارگان کتاب 2000 و در دیگری بین 3000 تا 5000 اعلام شد. حال اگر خوشبینانه خبر دوم را بپذیریم و از این دو رقم میانگین، میانگین بگیریم به متوسط 4000 میرسیم. با کمال تاسف باید گفت که در شمارگان کتاب افت داشتهایم. چون در زمانی که جمعیت کشور 25 میلیون نفر بود، میانگین شمارگان کتابها 2000 بود، اکنون که جمعیت به 70 میلیون رسیده است میانگین 4000 است. یعنی شمارگان دو برابر شده و جمعیت 8/2 برابر. یعنی اگر شرایط را هم طی این سالها از جهات مختلف ثابت فرض کنیم، میانگین تیراژ باید 5600 نسخه میبود. بنابراین، وضع نشر و کتابخوانی _به عنوان 2 پدیده متعامل_ را باید تکان دهنده خواند.
فرهنگ در جامعه ما با این که چندین نهاد این کلمه را در نامهای خود یدک می کشند، غریب افتاده است. سرگردانی در تعریف دامنه فرهنگ و تعیین و تحدید وظایف هر یک از نهادهای فرهنگی سبب شده است مسوولیتها لوث شود. همین سرگردانی راه را برای برخی تقلیلها از جمله تقلیل بودجهها در طول یک سال مالی هموار کرده است و در کمبودهای مالی، نخستین عرصهای که زیر تیغ کاهش قرار می گیرد عرصه فرهنگ است. نیروی انسانی نیز گرفتار چنین معضلی است. انتخابها و عزلها نه به دلیل قابلیتهای فرهنگی و علمی که ناشی از ملاحظات دیگری است. کتاب، کتابخوانی، کتابخانه، نشر و آن چه در این چارچوب قرار می گیرد، بیشترین خسارت را از این جریانها متحمل میشوند. در این میان دلخوشیم که سالی یکبار نمایشگاه کتاب برگزار میکنیم و سالی یکبار هفتهای به نام هفته کتاب داریم. در این ایام پیوسته با آب و تاب سخن میگوییم و از قداست کتاب دم میزنیم. گویی که عزیز از دست رفتهای را گرامی میداریم. «هفتم» آن روانشاد که گذشت، همه چیز فراموش میشود